
زندگینامه شاعر شوریده حال مرحوم محمد رضا آقاسی
محمدرضا آقاسي در 24 فروردين ماه 1338 در خانواده مذهبي در شهر تهران ديده به جهان گشود. او در دامان مادري مهربان و پارسا و تحت تعليم و تربيت پدري متدين و با ايمان رشد يافت. پدرش حاج قاسم آقاسي قاري قرآن بود. مادر او شاعر و مداح اهل بيت (ع) بود و در خانه علاوه بر تربيت صحيح فرزندان براي آنها اشعار حافظ، ديوان جوهري و تذکرة الاولياء مي خواند. محمدرضا آقاسي تحت تأثير محيط خانواده پا در وادي شعر و ادب گذاشت و به مدد استعداد و پشتکار فراوان و اراده خستگي ناپذير خود قله هاي رفيع ادبيات را فتح نمود و بنيانگذار فصل نويني در ادبيات ايران و بالأخص شعر مذهبي ..........
بخشهایی از مثنوی شیعه
ساقی امشب باده از بالا بریز
باده از خم خانه مولا بریز
باده ای بی رنگ و آتشگون بده
زانكه دوشم داده ای افزون بده
ای انیس خلوت شبهای من
می چكد نام تو از لبهای من
محو كن در باده ات جام مرا
كربلایی كن سرانجام مرا
یا علی، درویش و صوفی نیستم
فاش می گویم كه كوفی نیستم
موجها را می شناسی مو به ............
مثنوی عاشورا
سلام بر تو و نیزه ای که حامل توست
به محملی که درونش تمامی دل توست
سلام بر تو بر زلف عنبر افشانت
نگاه غم زده ی زینب پریشانت
---------------------------------------
دشت پر از ناله و فریاد بود
سلسله بر گردن سجاد بود
فصل عزا آمد و دل غم گرفت
خیمه دل بوی محرم گرفت
زهره منظومه زهرا حسین
کشته افتاده به صحرا حسین ............
به جز دست علی مشکل گشا کیست؟
به جز دست علی مشکل گشا کیست
کلید کنت و کنز مخفیا کیست
کسی جز او توانایی ندارد
که زخم شیعه را مرحم گذارد
غدیر ای باده گردان ولایت
رسولان الهی مبتلایت
-
ندا آمد زمحراب سماوات
به گوش گوشه گیران خرابات
رسولی کز غدیر خم ننوشد
ردای سبز بعثت را نپوشد ..........
مثنوی محمد (ص)
الا ساقی مستان ولایت
بهار بی زمستان ولایت
از آن جامی که دادی کربلا را
به نوشان این خراب مبتلا را
چنان مستم کن از یکتا پرستی
که از آهم بسوزد کل هستی
-
هزاران راز را در من نهفتی
ولی در گوش من اینگونه گفتی
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر این یک میم غرق است ..........
چند بیتی ها
کاش می شد همره باد صبا
پر کشم تا آستان مجتبی
گوش بسپارم به آه و ناله اش
شکوه های داغ چندین ساله اش
شکوه ها از تلخی زخم زبان
تلخ تر از امت نامهربان
ساقی امشب ساغر زهری بده
لطف پنهان در دل قهری بده
عاقبت زخم زبانم می کشد
امت نامهربانم می کشد ............
چیست درویشی به جز ...
چیست درویشی به جز خالی شدن در دل گرداب طوفانی شدن
موج ورزیدن به بحر کائنات تشنه ماندن بر لب آب فرات
گر تو درویشی دمی اندیشه کن سیره ی آل علی را پیشه کن
شاهد اقبال در آغوش کیست کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست
کیست آن کس کز علی یادی کند بر یتیمان من امدادی کند
دست گیرد کودکان درد را گرم سازد خانه های سرد را
ای جوانمردن جوانمردی چه شد شیوه ی رندی و شبگردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست آب تنها در میان کوزه نیست
کوزه را پر کن زآب معرفت تا در او جوشد شراب معرفت
از ذکر علی مدد گرفتیم
از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که میشود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق از نمره ی بیست صد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز معجون هدایت علی سبز
درچمبر آسمان آبی خورشید ولایت علی سبز
از باده ی حق سیاه مستیم اما زحمایت علی سبز
شیرین شکایت علی زرد فرهاد حکایت علی سبز
دستار شهادت علی سرخ لبخند رضایت علی سبز
در نامه ی ما سیاه رویان امضای عنایت علی سبز ..........
ساقی امشب...
ساقی امشب باده در دف میکند مستی ما را مضاعف میکند
در حریم خلوت اسرار خود باده نوشان را مشرف میکند
باده گفتم بادها جاری شدند خام ریشان اسب اساری شدند
چند خواهی بافتن لاتاعلات فاعلات فاعلات فاعلات
تا به کی میپرسی از بود و نبود جز ملال انگیختن آخر چه سود
چند میپرسی زجبر و اختیار اختیار آن به که باشد دست یار
ساقی ما اختیار تام داشت چهارده آیینه در یک جام داشت
در عدم بودیم مسطور وجود تا محبت پرده ی ما را گشود
بود تنها حضرت پروردگار خواست تا خود را ببیند آشکار..........
هفتادو دوماه ...
هفتاد دو ماه و ظهر عاشورا شق القمر امام را ديدم
هفتاد دو و پشت آسمان خم شد وقتی کمر امام را ديدم
هفتاد و دو زبح و يک خليل الله در عزم خليل حق خلل هرگز
در سير و سلوک فی سبيل الله تعظيم به هيبت هبل هرگز
در هلهله ی بتان هر جايی اينگونه که ديد خود شکستن را
افروخت شراره ی ستم سوزی آموخت ره زخويش رستن را
بنگر حرکات نور اعظم را در ورطه ی تشنگی تلاطم کرد
هفتاد و دو کشتی نجات آورد هفتاد و دو نوح وقف مردم کرد
هفتاد و دو کاروان و يک سالار هفتاد و دو باهه (ميدان) روبرو دارد
گاهی ز تنور و گاه بر نيزه با امت خويش گفتگو دارد ............
شاید این جمعه بیاید ... شــــــــــــاید ...
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم ..........
دست ساقی ...
به هر و شهر و دياري پا نهادم
به ذكر نام ساغي لب گشادم
كه ذكر نام ساغي عين مستي است
مي وحدت ، مي ساغي پرستي است
مرا رسواي عالم كرد ، ساقي
سرا پا شور و حالم كرد ، ساقي
بشارت باد بر رندان سر مست
چنان مستم كه ساغي گيردم دست
شبي از قيد نام و نان گذشتم
وصيت نامه اي با خون نوشتم ............